تبلیغات
محراب
ذلت شاه و عزت ماه ...   
در زمان سلطنت شاه دیو صفت، به قدری آمریکا به ایران مسلط بود که سرنوشت ایران را او تعیین می کرد، تا جایی که کار مهمی بدون اجازه مستشاران آمریکا صورت نمی گرفت.خطیب مشهور جناب آقای فلسفی می فرمود: (به نقل یکی از وثوق)؛ در زمان شاه چند واحد ساختمانی برای گروه معینی ساخته شده بود و دولت به فکر افتاد تا آن ساختمانها را ...

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه 18 بهمن 1390 و ساعت 09:05 ق.ظ | نظر شما ()

عطر تربت ...   
برایم باور کردنش سخت بود. دوست داشتم در کابوسی سرگردان باشم که بیداری خط بطلان بر این فراق بکشد. کی باور می کردم روزی برسد که من باشم و رسول خدا نباشد.
خسته؛ غبار آلود؛ با کوهی از غم بر قبر سرور انس و جنّ ایستاده بودم که ناگهان فرشته ای انسانی مرا صدا زد و با حنجره ای پر از اندوه آتشم زد و گفت:
ای انس! چطور خود را راضی کردی که بر صورت پدرم خاک بریزی؟! سپس خود گریه کرده فرمود: 
ای پدر! دعوت خدایت را اجابت کردی و تو چقدر به خدا نزدیکی!
آنگاه بانوی زنان عالم، مشتی از خاک آن قبر مطهّر برداشت و بر چشمان خود گذاشته از خود پرسید:
آیا این سزاوار است که کسی که تربت پاک احمد را ببوید در طول زندگیش بوی عطری دیگر را به مشام خود برساند؛ در زندگی ناراحتیها و مصائبی دیده ام که اگر روزها این مصائب را میدیدند مانند شب تیره و تار می شدند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اقتباس از: مفاتیح الجنان: ص 591

|+| نوشته شده توسط ساجده در جمعه 30 دی 1390 و ساعت 01:24 ب.ظ | نظر شما ()

انتخاب خدا ...   
روزی مردی از خدا دو چیز درخواست نمود:
                                             یک گل و یک پروانه
اما چیزی که خدا در عوض به او بخشید،
                                             یک کاکتوس بود و یک کرم.
مرد غمگین شد، او نمی توانست درک کند که چرا درخواستش به درستی اجابت نشده، با خود اندیشید:

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه 20 دی 1390 و ساعت 10:18 ق.ظ | نظر شما ()

بندگان در بند ...   
آن قدر برایمان سخت است این خواندن هفده رکعت نماز هر روزه که نگو و نپرس . اگر کمی هم مریض احوال باشیم که دیگر هیچ.
اما گاهی چیزهایی می بینیم و می خوانیم که مو به تنمان راست می شود از این همه پایبندی و اراده. خواندن همین چند رکعت  نماز ساده که ما به خاطرش کلی ناز می کنیم و منت می گذاریم سر خدا، آن قدر توی اسارت با درد سر و سختی همراه بود که آدم را متعجب می کند و هم متاثر . 

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه 14 دی 1390 و ساعت 08:22 ق.ظ | نظر شما ()

خدای خوب من ...   
خدایا نمیدانم با کدام زبان بگویم که خیلی دوستت دارم آخه زبانم آغشته به همان گناهانیست که تو از آنها بدت می آید.
نمیدانم بگویم چقدر دوستت دارم چون برای من دنیا بزرگ و برای تو هیچ است.
ولی خدای خوب من با همین زبان و همین اندازه  میگویم
خدای خوب من خیلی خیلی قد خودت دوستت دارم...

|+| نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه 4 دی 1390 و ساعت 11:27 ب.ظ | نظر شما ()

نماز، همراه اوّل می خواهد ...   
فرشته دست او را گرفت؛
بالا برد سفید و پاک؛
و او خوشحال بود؛
سرش را به زمین انداخت؛
به سوی همراهش(همراه اوّل)؛
و با مهربانی گفت:
خدا تو را محافظت کند که مرا حفظ نمودی؛ مرا به دست فرشته ای نیک سپردی؛

ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه 30 آذر 1390 و ساعت 12:08 ب.ظ | نظر شما ()

زینب ...   
خجالت در برابر برادر کشیدن چه سخته؛وقتی هدیه ای جز دو پسر نداره؛ 
دیدن بازی تیر سه شعبه با گلوی پر عطش اصغر چه سخته؛ 
افتادن قامت شبه پیمبر رو دیدن چه سخته؛ 
گوش دریده دیدن چه سخته؛ 
خار از پای دختر سه ساله کشیدن چه سخته؛
زینب سختیهایی رو دیده که....
عبدالله حق داری زینبت رو نشناسی؛ 

|+| نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه 23 آذر 1390 و ساعت 10:51 ب.ظ | نظر شما ()

ظهر عاشورا ...   
دیروز منم تصمیم گرفتم خودم رو به نماز ظهر عاشورا برسونم،حس عجیبی داشتم . 
نماز ظهر عاشورای ما کجا و نماز ظهر عاشورای سیدالشهدا کجا.....
دو طرف مسیرهای رفت و آمد هیأت ها رو داربست های فلزی بسته بودند و  عزاداران حسینی    هیأت ها  رو همراهی میکردن. زنجیر زنی و سینه زنی و سنج و طبل و عَلَم ها و پرچم ها ی کوچیک و بزرگ که بیشتر به دست جوان ها و نوجوان ها حمل میشد، و جوانانی که لباس های عربی به تن داشتند و مشک آب به دوش و برای تعارف کردن آب به عزاداران از هم سبقت میگرفتند ... با همه اینها یه چیز خوب دلم رو راهی  صحنه کربلا میکرد و اون بجه های شیرخواره ای بودند که بر روی دست پدراشون آروم  به خواب رفته بودند.اونقدر معصوم  و ظریف  که تصور اینکه "چطور میشد تیر سه شعبه از اون گردن های باریک عبور کرده باشه"  امکان نداشت. این ،دل تاریک من رو آتیش میزد ، امان از دل زینب(سلام الله علیها)...
امشب شب دلتنگی طفلان حسین است                       این آتش به دامن دارد و آن خار به پایش

|+| نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه 16 آذر 1390 و ساعت 03:31 ب.ظ | نظر شما ()

جوانیم فدای حسین ...   
از عارفی پرسیدند: زندگی چند بخش است؟ گفت: دو بخش،کودکی و پیری.
گفتند : پس جوانی چه؟
گفت : "جوانیم فدای حسین"
        (در این شبها اگر باران چشمانت فرو ریخت، کویر قلب ما را هم دعا کن)

|+| نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه 13 آذر 1390 و ساعت 08:35 ق.ظ | نظر شما ()

معاون ...   
وقتی رییس یه اداره میشیم به معاون نیاز داریم . مدیر مدرسه هم معاون میخواد و اصلا هر کسی برای انجام بهتر کارهاش معاون میخواد.
خدا هم به ما گفته شما هم معاون میخواید؛ و خود خداوند هم به ما فرموده که بهترین معاونها کدامند:
«واستعینوا باالصبر والصلوۀ و انها لکبیرۀ الا علی الخاشعین» بقره-45
خداوند می فرمایند : از صبر و نماز ،عون و یاری بجویید یا به تعبیر خودمانی این دو تا رو استخدام کنید تا معاون زندگی شما باشند.

|+| نوشته شده توسط ساجده در شنبه 5 آذر 1390 و ساعت 08:11 ب.ظ | نظر شما ()

مقدمه ی چینی ...   
هواپیما وقتی که میخواد بلند شه کم کم سرعت میگیره تا بتونه بپّره؛
ورزشکار اول نرمش میکنه بعد شروع به ورزشِ سنگین؛
روزه دار اول  خرما و آب جوش میخوره بعد غذاهای دیگه؛
اینا همه یعنی مقدمه چینی؛ 
ولی چرا بدون مقدمه است؟
نمازمون رو میگم؛ هنوز کاملا نایستادیم که بدون اذان واقامه، تکبیر میگیم و شروع میکنیم به تند تند خوندن و  تندتند خوندن؛ 
دریغ از یک مقدمه چینی؛ یا حتی ژاپنی؛

|+| نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه 26 آبان 1390 و ساعت 10:28 ب.ظ | نظر شما ()

دعوت دوست ...   

عکس العمل ما در برابر رفتار دیگران چیه؟ اگه همسرمون ،پدر و مادرمون ... صدامون بزنن چکار میکنیم؟؟؟خیلی سریع بهشون جواب میدیم تا بی احترامی نشه و  ازمون دلخور نشن... اگه دوستمون صدامون بزنه که بیا کارت دارم تو یه چشم بهم زدن حاضر میشیم....

اما یکی هست که وقتی صدامون میزنه ، نمیگه بیا میگه بدو بیا ..عجله کن بیا.. (حی علی الصلوه ، حی علی الفلاح ، حی علی خیرالعمل ) اونوقت ما گاهی اوقات چند دقیقه معطلش میکنیم گاهی اوقات چند ساعت ..گاهی هم شاید اصلا بهش توجه نمیکنیم و مدتها طرفش نمیریم مگه اینکه گره کارمون دستش وا شه و گذرمون اونورا بیفته ..ولی با این حال باز هم روش رو از ما برنمیگردونه و  میگه دیر اومدی ولی خوش اومدی .....

|+| نوشته شده توسط ساجده در شنبه 21 آبان 1390 و ساعت 07:05 ق.ظ | نظر شما ()

نوشته های پیشین